تبليغاتX
اشک مهتاب







اشک مهتاب

گلبرگ غمگینم...

چه گريزيست ز من؟

چه شتابيست به راه؟

                  به چه خواهی بردن

           در شبی اين همه تاريک پناه؟

     مرمرين پله آن غرفه عاج !

                   ای دريغا که ز ما بس دور است

                    لحظه ها را درياب 

          چشم فردا کور است

                     نه چراغيست در آن پايان

       هر چه از دور نمايان است

                         شايدآن نقطه نورانی

                               چشم گرگان بيابان است

  می فرو مانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی؟

                او در اينجاست نهان

                                می درخشد در می

        گر به هم آويزيم

   ما دو سر گشته تنها چون موج

     به پناهی که تو ميجويی خواهيم رسيد

اندر آن لحظه جادويی موج !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط y sh |

شبیخون....

شنيدم مصرعي شيوا ، که شيرين بود مضمونش
منم مجنون آن ليلا که صد ليلاست مجنونش‌

به خود گفتم تو هم مجنون يک ليلاي زيبايي
که جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش

بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي
مگر آن ماه را سازي بدين افسانه افسونش

نوايي تازه از ساز محبت ، در جهان سرکن
کزين آوا بياسايي ز گردش‌هاي گردونش

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن
که خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش

ز عشق آغاز کن ، تا نقش گردون را بگرداني
که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش

به مهر آويز و جان را روشنايي ده که اين آيين
همه شادي است فرمانش ، همه ياري است قانونش

غم عشق تو را نازم ، چنان در سينه رخت افکند
که غم‌هاي دگر را کرد از اين خانه بيرونش!

غرور حسنش از ره مي‌برد ، اي دل صبوري کن
به خود باز آورد بار دگر شعر فريدونش
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط y sh |

من مانده ام.....

من مانده ام در سحرگاهی زیبا

  در نگاهم به افق

 در تلاقی با دریا

 در گستره ی زمان

 و گردی زمین
 تو می آیی...


 میدانم که می آیی ...

 گاهی می اندیشم اگر بیایی ومن نباشم

 وقتی بیایی که  دیر شده باشد

 به خود نهیب می زنم

تو بیا

 مهم نیست نبودن من..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 توسط y sh |

مسافر غریبه........

اي مسافر غريبه چرا قلبم و شكستي



رفتي و تنهام گذاشتي، دل به ناباوري بستي




اي كه بي تو، تك و تنها توي اين غربت سنگي




مي دونم بر نمي گردي، شدي همرنگ دورنگي



همه زندگي من اون نگاه عاشقت بود



چرا فكر كردي به جز من يكي ديگه لايقت بود




رفتي و ازم گرفتي اون نگاه آشنات رو



واسه من گذاشتي التهاب لحظه هات رو




حالا من تنها نشستم با نواي بي نوايي



♥چه غريبم بي تو اينجا اي غريبه بي وفايي♥




اي مسافر غريبه چرا قلبم و شكستي



رفتي و تنهام گذاشتي، دل به ناباوري بستي




اي كه بي تو تك و تنها توي اين غربت سنگي



مي دونم بر نمي گردي، شدي همرنگ دورنگي 
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط y sh |

خداحافظ......

ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ

غریب واره ی دیر آشنا خداحافظ

به قله ات نرسانید بخت کوتاهم

بلند پایه ی بالا بلا خداحافظ

تو ابتدای خوش ماجرای من بودی

ای انتهای بد ماجرا خداحافظ

به بسترت نرسیدند کوزه های عطش

سراب تفته ی چشمه نما خداحافظ

میان ماندن و رفتن درنگ می کشتم

بگو سلام بگویم و یا خداحافظ

قبول می کنم ازچشمهای معصومت

که بی گناه ترینی ولی خداحافظ

اگرچه با تو سرشتند سرنوشت مرا

ولی برای همیشه تو را خداحافظ
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 توسط y sh |

خدایا.....

خدایا تو راغریب دیدم و

غریبانه غریبت شدم

تورابخشنده پنداشتم و

گنه کار شدم
تو را وفادار دیدم و

هرجا که رفتم بازگشتم

تو را گرم دیدم و

در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی....؟!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391 توسط y sh |

سران ندارد

 
سرآن ندارد امشب كه برآيد آفتابي
چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابي

به چه دير ماندي اي صبح كه جان من بر آمد
بزه كردي و نكردند موذنان صوابي

نفس خروس بگرفت كه نوبتي بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي

نفحات صبح داني ز چه روي دوست دارم
كه به روي دوست ماند كه برافكند نقابي

سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد
كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي

دل من نه مرد آنست كه با غمش بر آيد
مگسي كجا تواند كه بيفكند عقابي

نه چنان گناهكارم كه به دشمنم سپاري
تو به دست خويش فرماي اگرم كني عذابي

دل همچو سنگت اي دوست به آب چشم سعدي
عجبست اگر نگردد كه بگردد آسيابي

برو اي گداي مسكين و دري دگر طلب كن
كه هزار بار گفتي و نيامدت جوابي

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 توسط y sh |

خاطرات

 
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 توسط y sh |

فروغ فرخ زاد.....

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار كه در من جاری بود
به ابرها كه فكرهای طویلم بودند
به رشد دردناك سپیدارهای باغ كه با من
از فصل های خشك گذر می كردند
به دسته های كلاغان
كه عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم كه در آینه زندگی می كرد
و شكل پیری من بود
و به زمین كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاك
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریكی
با بوته ها كه چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها كه دوست می دارند
و دختری كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد...........

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390 توسط y sh |

خفته درسینه....

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390 توسط y sh |

کی شعرترانگیزد....

کِی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ------ یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زِنهار ------ صد مُلکِ سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود اِیدِل ------ باشد که چو او بینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کِلکِ خیال انگیز ------ نقشش بِحَرام ار خود صورتگر چین باشد
جام مِی و خون دل هریک بِکسی دادند ------ در دایره قسمت اوضاع چِنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود ------ کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390 توسط y sh |

ای گل تازه......

خواننده : داریوش اقبالی    ..وحشی بافقی

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از  سرزنش خار جفا  نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی  به  اسیران   بلا    نیست  ترا

ما اسیر غم  و اصلا غم ما  نیست ترا

با اسیر غم  خود  رحم چرا  نیست ترا

فارغ  از عاشق غمناک  نمی باید  بود

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

***

بقیه در ادامه مطلب...

<< ادامــه مــطــلــب >>
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390 توسط y sh |

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند روزیست که هر دم به تو می اندیشــــم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلـــــور

به همان سایه همان وهم همان تصویری

که سراغش ز غزلــــهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

یعنی ان شیوه ی فهماندن منظور به هـــــــم

به تبسم به تکلم به دل آرایی تو

به خموشی به تماشا به شکیبایـی تــــــــــــــو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخن های تو با لحجه شیریــــــــن سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول نـــــــام کسی ورد زبانـــــــــم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیــــــدار من است

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

می شود یک شبـــه پی برد به دلــــــدادگیش

آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده

بر ســـــــر روح من افتـــــاده  و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه ی دیــــدار من است

یک نفر سبزه چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویــش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کســـــــــــــــــی ورد زبانم شده است

ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبحه هر شبه تصویر تو نیست ؟

اگر این حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیـــــــسـت؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکــــــــار مکوش

آری آن سایه که هر شب آفت جانم شده بود

آن الفبـــــــــــــــــا که همه ورد زبانم شده بــود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشا گه  این خیـــــــــــــــل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

مشق من آن شبـــــــــــــــح شاد شبانگـــاه تویی

+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390 توسط y sh |

فریدون فروغی

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریادرسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390 توسط y sh |

فرشته

فرشته اومدی از دور.چطوره حال واحوالت 

یکم تن خسته راهی غباره رو پروبالت

فرشته آسمون انگار خلاصه است تو پروبالت

تو میگی آخرش یک شب میان از ماه دنبالت.......

میان میری نمیمونی تو مال آسمونهایی

تو میری اره میدونم نمیگم که بمون پیشم

ولی تا لحظه رفتن یک عالم عاشقت میشن

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390 توسط y sh |

دنیا

دنیای این روزهای من

                            هم قدتنپوشم شده

آنقدر دورم از توکه

                         دنیا فراموشم شده

سلطان داریوش اقبالی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 توسط y sh |

گرگ درون..

 

گفت دانایی که گرگی خیره سر                                 هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاریست پیکاری سترگ                       روز و شب ما بین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست                          صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا, انسان رنجور پریش                               سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا, زور آفرین مرد دلیر                               هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک                        رفته رفته می شود انسان پاک

وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست                      گرچه انسان مینماید, گرگ هست

وآنکه با گرگش مدارا میکند                                  خلق و خوی گرگ پیدا میکند

در جوانی جان گرگت را بگیر                            وای گر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری, گر که باشی همچو شیر                            ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدیگر را می درند                               گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند                            گرگها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که باهم محرمند                             گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب                        با که باید گفت این حال عجیب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 توسط y sh |